تبليغاتX
سارا ساسانی - 229 د 44

از هر دري حرف زدم و گاهي بي سروته  تا " اون" مجبور بشود دائما در جوابم چيزي بگويد هيچ وقت انقدر حرف نزده بودم دوست داشتم مدام صداي "اون" را بشنوم چون صدايش خيلي شبيه به صداي دوست داشتني "دلبندم " بود.

تو مسير رفت بود كه متوجه اين نشانه شدم البته "اون" سن دارتر از دلبندم بود صورتش را نديده بودم حتي سعي هم نكردم ببينم،نه هرگز... پشت سرش خالي بود و از پوست چين خورده انگشتان دستش كه روي دايره فرمون پهن شده بود مي شد سن"اون"را حدس زد.

آرواره هاي پائين صورتم بدجوري سنگين شده بود در تمام عمربیست ساله ام تااين اندازه تكانشان نداده بودم – بالا- پائين،بالا- پائين- اما آرواره هايم خيلي نگران ودلتنگم بودند وبيش ازآن دلتنگ"دلبندم"بودند،  به چشمانم هم اجازه ندادم  حتي نيم نگاهي از آينه به"اون" بندازد.

چشمم  (ملتمسانه ريز مي شود) :يك گوشه…

من:نه اصلا .

دوست نداشتم به هيچ طريقي تصوراتم به هم بريزد، به آنها دلبسته بودم و داشتم خفه مي شدم.

درونم:از دلتنگي؟

من:نه بابا از گرما.

آنقدرمحوصداي"اون" بودم كه فرصت وفراقتي نمي يافتم تا زيپ كاپشنم را پائين بكشم گذشته ازآن دوست نداشتم كه صداي دلبندم با بازكردن زيپ دندانه دندانه خدشه دار شود و در نهايت يكي به درميان به گوشم برسد، در طول مسيرحتي شيشه ماشين راهم پائين نكشيده بودم چون وزوزباد صداي دلبندم را با خود مي برد .

اون:حالا اين لنز شما ديجيتاله كه فاصله دو كيلومتري را مي گيره ؟

من(با بي ميلي):بله.

عرق سردي گرماي پشم شيشه اي كاپشن صورتي من را مثل شن يخزده درخودش فرو برد اون با اين سوالش گند زد به همه تصوراتم چون دلبندم عكاسي را خوب مي دانست و خيلي بهتر از من پس توقعي نمي رفت كه در شرايط عادي همچين سوالي  بپرسد اما اين صداآنچنان برا ي من لذتبخش و ملموس بود كه به كار خودم ادامه دادم و يك ريزحرف زدم و جزء به جزء برايش شرح دادم، در مواجهه با دلبندم مثل بچه اي بودم كه بازي خانه سازي را موبه مو به پدرش توضيح ميدهد.

چقدر خوب بود كه اين بار"دلبندم" يك رديف جلوتر از من نشسته بود چون راز چهره ی"اون" براي من تاپايان مسيردست نخورده باقي مي ماند.

چشمم وآينه ی مستطيل دراز آرام نمي گرفتند ومدام جنب مي خوردند چشمم گوشه چشمي براي  من مي آيد.

من:يك بارگفتم،نه.

وآرام سرجايش نشست،اين باربرخلاف هميشه بايد آرام بگيرد چرا كه اين چشم همان چشمي بود كه لحظۀ دلربايي از دلبندم آنقدر تيز در كاسه اش چرخيد كه نزديك بودازحدقه دربيايد ومهمان كف دستم شود، آینه هم تاريك شد.

من:خوبي؟كجايي؟

دوستم:گيشا.

من:خب بيا عوارضي قديم.

اون:آره خوبه…عوارضي قديم.

من:زير پل عابر پياده ام .

نفهمیدم ... "اون" برگشت، ديدمش،آيينه شكست، اينجا نقطۀ مرگ مسير بود.

انگشتهاي دستم هم نقششان را فراموش كرده بودند،گوشي از دستم افتاد.

برنگردخواهش ميكنم برنگردهمين يكبارخيلي عجيب بودكه از"دلبندم" خواهش مي كردم به من نگاه نكند اما فقط اين بار.

صدای درونم بالا رفت که:هی..."اون"گندزدی به تمام تصوراتم.

اون:بگيد پرايد قرمز عنابي 229د44 . 

                                                                                                                دیماه 1385

نوشته شده توسط سارا ساسانی در ساعت 17:14 | لینک  |