می خواستم درست و حساب شده انجام دهم ،یک کار درست و خیلی خیلی حساب شده!
مدتی افکارم حول محورهای یک و یا چند کار درست و حساب شده می چرخید،هرلحظه دقیق و دقیق تر می شدم یعنی، سعی می کردم که دقیق و دقیق تر شوم به همین دلیل حجم بنفش تیره ی این افکار (وقتی چشمهایم را برای لحظه ای می بستم افکارم را به رنگ بنفش تیره می دیدم ) خیلی زیاد شد .
به شکل اتفاقی در میدان هفت تیر درکوچه "بهارمستیان" چهره ی درهم آقای مسافر را دیدم. دلم سوخت لحظه ای کنارش ایستادم تا سر از این اخم های گره شده در آورم در حین سوزش دلم بود که صدای راننده را خطاب به مردم شنیدم که گفت :" یک مسافر بیاد تا ما بریم" و بعد از اعماق وجودش فریاد زد: "خراسون خراسون".
به لحظات به ثمر رساندن آن کار درست و حساب شده نزدیک می شدم و بی مقدمه به مسافر خسته و نالان گفتم :"آقا برو بشین میریم خراسون".راننده این صحنه را که دید به سرعت سوار ماشینش شد وبه سمت میدان خراسانحرکت کرد من از خوشحالی راننده و مسافر خسته خوشحال شدم احساس کردم کار درست و حساب شده در حال انجام است و رفته رفته همه آن افکار بنفش رنگ می باخت.
حس غرور به من دست داد احساس کردم چقدر این یک نفر -که خودم می باشم- گاهی چقدر مهم هست درهمین احساسات سرخوشم به سر می بردم که ناگهان راننده گفت : خراسون بفرمایید" کرایه را حساب کردم و پیاده شدم اما من اینجا کاری نداشتم و باید در میدان هفت تیر باقی می ماندم.
در همین افکار به سر می بردم که صدای راننده دیگر که داد می زد "سدخندان" را شنیدم به طرف صدا برگشتم متوجه شدم که مشکلات یک راننده و سه مسافر سیدخندان تنها به دست یک نفر حل می شود ؛سوار ماشین شدم ترافیک سنگین بود اما بعد از یک ساعت به پل سید خندان رسیدیم ،نزدیک غروب بود داشتم به سمت میدان هفت تیر پیاده می رفتم که راننده ای فریاد می زد"آزادی – آزادی" نمی توانستم چشم در چشمان آبی رنگ کودکی بروزم که گرسنه و خسته (که احتمال میدادم جایش هم خیلی تمیز نبود) به نظر می رسید کودکی که با یک مسافر به خانه امن نزدیک می شد و گرسنگی و خستگی اش با خوابی به شیرینی یک رویا برطرف می شد ؛بی اراده سوار شدم.وقتی به میدان آزادی رسیدم شب شده بود .
وارد پ آزادی (پارک سوار آزادی) شدم اما چون می خواستم حتما به میدان هفت تیر برگردم وارد خط تاکسی نشدم و به سمت "BRT" رفتم و مطمئن بودم که راننده ای کسی فریاد نمی زند:"BRT یک نفر..."
روزهایی را به این شکل سپری کردم اما بسیار خشنود و راضی بودم چون احساس می کردم با کمک به تاکسی هایی که مسافران کمی دارند و معطل تنها یک مسافر هستند کار درست و حساب شده ای انجام می دهم همچنین به مسافرانی که پول چندانی ندارند تا به جای یک نفر دونفر حساب کنند کمک انسان دوستانه ای کرده ام ؛اینجا بود که فکر جدیدی به مغزم خطور کرد و تصمیم گرفتم کمین بایستم و به محض اینکه تاکسی ای وارد خط شد سوار شوم و بگویم: آقا چهارنفر حساب کن.
چند روزی را به همین منوال ادامه دادم درحالی که نمی دانستم راننده به کدام نقطه تهران می رود چون مجال نمی دادم او مقصدی را فریاد بزند .
روزها گذشت و ته جیبم کم کم خالی شد در یکی از همین روزها که خیلی عجله داشتم وارد میدان هفت تیر شدم و می خواستم به" پارک وی" بروم وارد ایستگاه تاکسی شدم و تنها 475 تومان برایم باقی مانده بود ،خیلی عجله داشتم اما انگارهیچ مسافری قصد پارک وی نداشت، نیم ساعتی معطل مسافر شدم تا بالاخره مسافران تکمیل شدند. بیست دقیقه ی بعد به پارک وی رسیدم 475 تومان را جلوی صورت راننده گرفتم و بی معطلی گفتم : 25 تومان باقی مانده را می اندازم صندوق صدقات ...
