تبليغاتX
سارا ساسانی

هجده سالم بود که برای اولین بار شما را دیدم وحدوداً یک سال وده ماه ازآخرین باری که شما را ملاقات کردم میگذرد،زمان کمی نیست ،اتفاقهای زیادی برای من افتاده فکرمیکنم قبلاً هم به اشاره دراین مورد گفتم .همیشه لحظه شماری میکردم تا شما را ببینم وازگفتن اینها دریغ نکنم ولی حالا که خوب فکرمیکنم کمترازیک ماه دیگرمی بینمتون،شاید کمی سخت باشد رو د ر رو با شما صحبت کنم . دوست دارم بنویسم هرچه را که باید به زبان بیاورم پس برای شما می نویسم. ...

ازگفتن احساسم،درونم،نگاهم وقلبم دریغ ندارم،دیگرازگفتن هیچ چیزدریغ ندارم.دراین یکسال واندی بهتربگویم دوسال در شرایط و موقعیتهای سخت ودشوار زندگی کردم ... در برابرنگاهها و کرکترهای گوناگون ورنگارنگ باهوشیاری جسورانه ای ظاهر شدم ودر تمام این لحظات اول وآخرهر برخورد واتفاقی با یاد شما شروع و بازهم با حضور شما خاتمه پیدا می کرد..

نمی توانستم حتی لحظه ای را با نوع ارتباط سارا و آقای دلبندم مقایسه ویا هم سووهم آهنگ بدانم .

سارا کم حرف میزند،خوب می شنود،عمیقاً نگاه می کند وکمتربه احساسش تکیه میکند،عقل وایستایی زندگی اش را شکیل تر مي كند.

حرف هایی را هم که میشنوید صاحب امروز و نیاز دیروز نبوده ، اين نطفه دوسال پیش بسته شده وشناوردرسیالی رشد کرده ، با دلبندم سفرکرده،راه رفته،خسته شده،نگران وگاهی پریشان شده،ازپاافتاده وگریه کرده،آرام به خواب رفته،خواب دیده وسپیده زده و بیدارشده.

دراین میان نطفه ی دوساله بارها متولد شده ودوباره دربطنٍ رحم ماندن، شناورشده وبودن با دلبندم را ازسرگرفت.

ازگفتن دریغ نمیکنم؛ که شما از شنیدن آنها متأثر،درهم ریخته ویا سهل وآسان شوید،چرا که من با راستی ودرنهایت صافی می نویسم؛ازآن روزی می گویم که با شما تصادف کردم وبعداز4 ماه بی خبری دراعماق دره همانند سلیب درگچ فرو رفتم،از سرمای 70 درجه می گویم که همراه شما سردم شد،خسته و رنجور شدم.

پس بی صبرانه چشم دارم تا "دلبند" روحم -درواقع بخشی از هستی ام را ببینم - پیش ترهم گفتم سارا احساسش را حروفچینی نمی کند و تنها به بازگویی واقعیت نطفه ی دوساله دست می زند.

نطفه ی حضورشما دیگر دراتاقک تاریک رحم سارا بی دلیل دست وپا نمی زند.در پناه نبودن ها، آبستن دلتنگیها و زیربار نگرانیها کمرخم کرده وحالا درپس سالها نیستی بارورشده،دیواره رحم را می شکافد ومتولد میشود،نامش را "سارا می نهم. "

 سارای من به روشنی می داند که چه می خواهد،دیگربيهوده تقلا نمیکند وبرای ماندن و تداوم حضور بی پایان شما در حیات خویش سیال و روان پیش می رود.

سارای درون من خطاب به شما می گوید؛ باقی بقایم را درکنار شما و همراه وهمپای شما قدم بر می دارم نه خرد نه کلان.

وازشما می خواهد؛ بقا را تا ابد درکنارسارا پناهی برای او باشید.

قصد داشتم اسرارتنیده ی درونم را در چند نوبت - برای شما- بشکافم اما درخودم توانی نیافتم تا نهفته های وجودم را چند تکَـّـه کنم ، پس یکباره همه را گفتم ودرنهایت می خواهم نه تنها در هر گوشه ای ازجهان فنا که هستید درکنارتان آرام بگیرم بلکه در مرتبه ای بالاترخواهان آنم که درجهان بقا نیز درکنارشما جاوید بمانم..

                                                                                                                        دي ....

 

نوشته شده توسط سارا ساسانی در ساعت 14:50 | لینک  |