به پ- آزادی رسیدم از سوز سرما گر گرفته بودم – سوز و سرما با وجود پارادوکسی که دارند کنار هم به کار می روند به همین دلیل من هم از سوز سرما گر گرفتم- به سرعت به سمت ماشینهای تهرانسر می دویدم؛ قدس، شهریار، قلعه حسن خان، اسلام شهر و ... همه این واژه ها را می شنیدیم جز واژه گوش آشنای تهرانسر- نگاهم به کلمه تهرانسر که با ماژیک آبی بر روی یک کاغذ سفید نوشته شده بود - افتاد با خودم گفتم : یارو چه فکری به ذهنش رسیده، جلوتر که رفتم حس کردم بنده خدا چقدر سردش بوده که نتوانسته از ماشین بیرون بیاید و کلمه تهرانسر را از دستانش آویزان کرده است.
تو ماشین نشستم، مسافران تکمیل شدند " مرد خوش ترکیب " و کلاه به سری که جلو نشسته بود دستی برد به سمت داشبورد و گفت: این را اینجا بگذار، آهان خوب شد.
"مسافر عزیز: بنده ناشنوا هستم لطفا قبل از پیاده شدن اطلاع دهید. " این عبارتی بود که بر روی یک مقوای مشکی با خط زیبای سفید نوشته شده بود .
پس " ناشنوا" سردش نبود.
مرد خوش ترکیب: بنده خدا کارمند علاء الدین بوده وقتی که کارخانه ورشکست شد، مجبور به مسافرکشی شده ، با هم همکار بودیم، لیسانس داره اونجا هم حسابدار بود بیچاره...
دلیل بیچاره بودن " ناشنوا" را نمی فهمیدم خوب حسابدار بوده و حالا هم بعد از ظهرها مسافر کشی می کند.
" مرد خوش ترکیب" مسیر را به مزاح و سرخوشی گذراند، مسافران هم در عقب مدام پولهایشان را به سمت جلو حواله می کردند. گویا ملزم به حساب کردن کرایه هایشان در ابتدای مسیر بودند و بر این تعهدشان سخت پافشاری می کردند و آخر آنقدر صد تومانی و دویست تومانی میانشان رد و بدل شد که " ناشنوا" حسابی گیج شده بود.
"مرد خوش ترکیب" سعی به تداوم مکالماتشان داشت و گهگاه " ناشنوا" حواسش پرت می شد چرا که باید نگاه از خیابان بر می داشت و به لب خوانی " مرد خوش ترکیب" چشم می دوخت و در نهایت برای جواب دادن به " مرد خوش ترکیب" باید فرمان را رها کرده و با حرکات دست کلماتی به او می فهماند.
درهمین میان به ماشین جلویی نزدیک و نزدیک تر می شدیم البته این امر بیشتر به این دلیل بود که ماشین جلویی به عقب و عقب تر می آمد او دنده عقب گرفته بود و نزدیک بود که تصادفی رخ دهد.
"ناشنوا" هم هی بوق و چراغ می زد، از کنارش رد شد و شیشه را پایین داد و ناگهان الفاظی به مانند ناسزا از دهانش بیرون ریخت اما تعجب کردم او که هیچ کدام از کلماتی که به سختی بیان می کرد مفهوم و گویا نبود نمی دانم که چرا ناسزاهایی که گفت بی نهایت واضح و پربار بود؛ نفهم، بی پدر، عوضی و ...
به راهمان ادامه دادیم، وارد تهرانسر شدیم والبته هر که قصد پیاده شدن می کرد ضرباتی مهلک بر شانه " ناشنوا" وارد می آورد.
من چه باید می کردم چرا که من زن و باقی آنها مرد بودند و در آخر متوجه شدم که نفر آخری که همراه من باقی ماند و پیاده نشد به خاطر من و برای اینکه به جای من این ضربات را بر شانه وی تحمیل کند راه درازی را بر خود تحمل کرده است.
دی 1387
