تبليغاتX
سارا ساسانی

 به پ- آزادی رسیدم از سوز سرما گر گرفته بودم – سوز و سرما با وجود پارادوکسی که دارند کنار هم به کار می روند به همین دلیل من هم از سوز سرما گر گرفتم- به سرعت به سمت ماشینهای تهرانسر می دویدم؛ قدس، شهریار، قلعه حسن خان، اسلام شهر و ... همه این واژه ها را می شنیدیم جز واژه گوش آشنای تهرانسر- نگاهم به کلمه تهرانسر که با ماژیک آبی بر روی یک کاغذ سفید نوشته شده      بود - افتاد با خودم گفتم : یارو چه فکری  به ذهنش رسیده، جلوتر که رفتم حس کردم بنده خدا چقدر سردش بوده که نتوانسته از ماشین بیرون بیاید و کلمه تهرانسر را از دستانش آویزان کرده است.

 تو ماشین نشستم، مسافران تکمیل شدند " مرد خوش ترکیب " و کلاه به سری که جلو نشسته بود دستی برد به سمت داشبورد و گفت: این را اینجا بگذار، آهان خوب شد.

 "مسافر عزیز: بنده ناشنوا هستم لطفا قبل از پیاده شدن اطلاع دهید. " این عبارتی بود که بر روی یک مقوای مشکی با خط زیبای سفید نوشته شده بود .

پس " ناشنوا" سردش نبود.

 مرد خوش ترکیب: بنده خدا کارمند علاء الدین بوده وقتی که کارخانه ورشکست شد، مجبور به مسافرکشی شده ، با هم همکار بودیم، لیسانس داره اونجا هم حسابدار بود بیچاره...

 دلیل بیچاره بودن " ناشنوا" را نمی فهمیدم خوب حسابدار بوده و حالا هم بعد از ظهرها مسافر کشی می کند.

 " مرد خوش ترکیب" مسیر را به مزاح و سرخوشی گذراند، مسافران هم در عقب مدام پولهایشان را به سمت جلو حواله می کردند. گویا ملزم به حساب کردن کرایه هایشان در ابتدای مسیر بودند و بر این تعهدشان سخت پافشاری می کردند و آخر آنقدر صد تومانی و دویست تومانی میانشان رد و بدل شد که " ناشنوا" حسابی گیج شده بود.

 "مرد خوش ترکیب" سعی به تداوم مکالماتشان داشت و گهگاه " ناشنوا" حواسش پرت می شد چرا که باید نگاه از خیابان بر می داشت و به لب خوانی " مرد خوش ترکیب" چشم می دوخت و در نهایت برای جواب دادن به " مرد خوش ترکیب" باید فرمان را رها کرده و با حرکات دست کلماتی به او می فهماند.

 درهمین میان به ماشین جلویی نزدیک و نزدیک تر می شدیم البته این امر بیشتر به این دلیل بود که ماشین جلویی به عقب و عقب تر می آمد او دنده عقب گرفته بود و نزدیک بود که تصادفی رخ دهد.

 "ناشنوا" هم هی بوق و چراغ می زد، از کنارش رد شد و شیشه را پایین داد و ناگهان الفاظی به مانند ناسزا از دهانش بیرون ریخت اما تعجب کردم او که هیچ کدام از کلماتی که به سختی بیان می کرد مفهوم و گویا نبود نمی دانم که چرا ناسزاهایی که گفت بی نهایت واضح و پربار بود؛ نفهم، بی پدر، عوضی و ...

 به راهمان ادامه دادیم، وارد تهرانسر شدیم والبته هر که قصد پیاده شدن می کرد ضرباتی مهلک بر شانه " ناشنوا" وارد می آورد.

 من چه باید می کردم چرا که من زن و باقی آنها مرد بودند و در آخر متوجه شدم که نفر آخری که همراه من باقی ماند و پیاده نشد به خاطر من و برای اینکه به جای من این ضربات را بر شانه وی تحمیل کند راه درازی را بر خود تحمل کرده است.

                                                                                                                  دی 1387                               

نوشته شده توسط سارا ساسانی در ساعت 17:7 | لینک  |