سه شنبه هشتم آبان 1386
یکی بود یکی نبود، روی این زمین اخرایی و زیر آن آسمان کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. اون دور دورا یک شهری بود آرام آرام - زمینش نرم نرم، بی رنگ مردم آن ساکت وبی روح - هیچ بنی بشری اونجاجنب نمی خورد به جز همان صندوق پستی زرد،خدا که شهر را اینطور دید جعبه رنگارنگ مداد رنگی هایش را به اهل زمین بخشید وپای صندوق پستی زرد چشمه ی آ بی جوشاند.
پای "آدم" خیس شد، آب تمام شهر را پر کرد وزمین بارورشد، خاک اخرایی در درون خویش جوانه دواند و جان گرفت. اهالی شهر یکی پس از دیگری از دل زمین برخواستند .خورشید طلایی طلایی به روشنی چشمهای "آدم" به زمین چشم دوخت ،شهر درخشید ناگهان اهالی شهر آبستن شدند و یکی پی دیگری "آدم " متولد شد.
اهالی پر از شور وهیجان در بلند ترین گنبد زمین گرد هم آمدند : خاک اخرایی را با آب آبی به هم آمیختند و از خورشید خواستند تا نیم نگاهی به این حجمهای گلی بیندازد، شکیل تر شد و نامس را خشت گلی نهادند.اهالی زمین خشت های گلی را یکی درپی دیگری بر هم سوار کردند، حجمهای بزرگ تری ساختند و نامش را خانه نهادند. روزها یکی در پی دیگری می گذشت آنها تصمیم گرفتند تا رهبری بر روی زمین از میان زمینیان انتخاب کنند. اهالی آرای خویش را بر روی تکه هایی از گل حک کردند و در صندوق پستی زرد انداختند، لحظه ی خواندن نام رهبر شهر فرا رسید، همه ی چشمها یکی پس از دیکری به یکدیگر ذل زدند و خدا نام نماینده ی خویش بر زمین را فرا خواند : "آدم" تیر ۸۶
پای "آدم" خیس شد، آب تمام شهر را پر کرد وزمین بارورشد، خاک اخرایی در درون خویش جوانه دواند و جان گرفت. اهالی شهر یکی پس از دیگری از دل زمین برخواستند .خورشید طلایی طلایی به روشنی چشمهای "آدم" به زمین چشم دوخت ،شهر درخشید ناگهان اهالی شهر آبستن شدند و یکی پی دیگری "آدم " متولد شد.
اهالی پر از شور وهیجان در بلند ترین گنبد زمین گرد هم آمدند : خاک اخرایی را با آب آبی به هم آمیختند و از خورشید خواستند تا نیم نگاهی به این حجمهای گلی بیندازد، شکیل تر شد و نامس را خشت گلی نهادند.اهالی زمین خشت های گلی را یکی درپی دیگری بر هم سوار کردند، حجمهای بزرگ تری ساختند و نامش را خانه نهادند. روزها یکی در پی دیگری می گذشت آنها تصمیم گرفتند تا رهبری بر روی زمین از میان زمینیان انتخاب کنند. اهالی آرای خویش را بر روی تکه هایی از گل حک کردند و در صندوق پستی زرد انداختند، لحظه ی خواندن نام رهبر شهر فرا رسید، همه ی چشمها یکی پس از دیکری به یکدیگر ذل زدند و خدا نام نماینده ی خویش بر زمین را فرا خواند : "آدم" تیر ۸۶
نوشته شده توسط سارا ساسانی در ساعت 15:36 | لینک
|
