تبليغاتX
سارا ساسانی
امشب یک ردیف جلوتر آمدم، روی صندلی عقب بی نظمی نوار قرمز نیازمندی های همشهری ریخته بود. سه پایه وکیف دوربینم این روبان های قرمز را کشدار تر می کرد و من هم نمیخواستم از محدوده ی قرمز آنها عبور کنم پس ترجیح دادم به خیابان نزدیک تر شوم. خیلی خسته بودم اما پر انرژی. صندلی جلو را متناسب با عادت نشستنم جا به جا کردم.

امشب پشت سر "اون"خالی نبود و پوست چین خورده ی انگشت هایش بی ملاحضه روی فرمون پهن نشده بود "اون" با ظرافت تمام فرمون را از زیر تو دستهایش نگه داشته بود انگار که دو طرف جاده را محکم تو مشتش گرفته باشد، به طوری که از نیروی انگشتهایش می توانستم احساس کنم که چقدر خوشحال شد وقتی که به صندلی جلوی ماشین "اون" تن دادم حلا این بار اون بود که از هر دری حرف میزد اول گمان کردم که "اون" امشب خیلی دلتنگ دلبندش است اما صدای ریز و پر از نوسان من به صدای من به صدای دلبندش می رفت اصلا "اون" دلبندی هم داشت؟ 

وای... من قانون کرایه را رعایت نکرده وجلو نشسته بودم کیف پول تور توری مشکی من کرایه ام را حساب می کند پس حقش بود تا پایان مسیر سر جایش تو جیب راست کت کوتاه قرمزم کنار در راست عقب ماشین آرام بگیرد ـ خب امشب هوا خیلی سرد نبودو قرمزی کوتاه کتم هم به همین خاطر بود ـ صورتم شبیه کندوی زنبور عسل تو تور تورای مشکی کیف پولم فرو رفت. خدای من یعنی باید عقب می نشستم اما نه، زمانی که درب جلو را باز کردم "دلم" لحظه ای تردید به خودش راه نداد ...                                                                                                            دلم: اوهوم ...

من: بدبخت سرخ شده. آقا جون، دل من، یک کاری میکنی تا آخرش پاش وایستا پس آروم بنشین سر جات.

دلم: اکی    اکی

من:اکیو کوفت ده بار گفتم این دو کلمه مزخرف را نگو. اکی    اکی   اوه شت

دلم استادانه تو قفسش لابه لای ۲۴ دندهاش جا به جا شد، اون جلو جا نبود وگرنه شک نداشتم که دلم بی معطلی پای راستش را روی پای چپش می انداخت و سینه صاف میکرد که : آ ... آ... خب میفرمودید آقا

اون: من آقا نیستم من مهرانم. 

دلم : خب مهران هستی که باش آخر تو آقا نیستی چون قدت کوتاهه.

من: دلم، عزیزم آخه جه ربطی داره . باز هم بجه شدی؟ این آقا لطف می کنن ما را امشب می رسانند و ما هم کرایشون را میدهیم پس اجازه بده تا بشنوم چی می گن ...

"اون" بی دلیل حرف می زد ، خنده ام گرفته بود و می دانستم که برجستگی گونه هایم بیش از حد معمول است و اگر ذره ای بخندم اونها یک قدم به سمت بالا بر می دارند و دستم رو می شود، پس دلبهایم را روی هم قفل کردم.

اون: مستقیم برم؟    

من: بله آقا مستقیم.

"اون"(خنده ای کرد)": من آقا نیستم من مهرانم.

دلم(دهنش را کج میکند): من مهران نیستم من آقا ام.

"اون از من سوالی پرسید می دونستم اگر دهنم را باز کنم و بخواهم جوابی به "اون" بدهم صدای خنده ی دل و درونم و از طرف دیگه برجستگی گونه هایم ...

"اون": شما متولد شصت و سه اید و نه نه شصت و دو و...

شصت و چهار را آروم تر می گه. اصلا سعی نکردم جوابی بدهم و وانمود کردم که نمیشنوم اون هم اصراری به تکرار سوالش نداشت.

من: دست راست یه خروجیه لطفا آقا...

"اون": من آقا نیستم من مهرانم.

"اون" (خم شده بود تو صورتم و چشمهایش ظریف تر از قبل) : خیلی سخته؟

من: بله مسیرم کمی دوره و تقریبا سخته...

صورت "اون" آنچنان محکم از روی چشمهایم بلند شد که یقین دارم اگر می توانست دو طرف جاده را رها کند - دست از فرمون بکشد- با پشت دست نرم می زد تو دهنم.

دلم: کی می رسیم لطفا آقا...

من: بسته دیگه دلم دیوونه شدی؟

نزدیک بود چهار راه را رد کنیم حواسم پرت دلم بود.

من: آقا دست چپ لطفا.

دلم آنقدر زیرکانه گفت: من آقا نیستم من مهرانم که جمله اش همراه با"اون" شروع شد و همراه با "اون" هم تمام شد.

من اینجا یک پل آهنی بپیچید تو کوچه بالایی.

تور تورای مشکی کیف پولم  سُر خورد اومد تو دستم چون تور تورای مشکی کیف پولم از من بیشتر عجله داشتند که زودتر خالی بشوند. 

من: آقای... مرسی رسیدیم.

"اون" اینجاست؟ من مهرانم، آقا...

من" بله شما مهران هستید و آقا هم نیستید می فهمم.

وسایلم را از لابلای روبانها بیرون کشیدم، درب عقب را آرام بستم سه تا هزاری بین انگشتانم بود و با شتاب جلوی صورتش گرفتم.

"اون": نه اصلا

و رفت ... بهتر بگویم ناپدید شد به یاد روبانهای قرمز نیازمندیها خودم را غرق سرزنش تور تورای مشکی کیف پولم،کوتاهی کت قرمزم و نگاه بی امان نیازهایم کردم. رو به درب طوسی بزرگ خانه ایستادم اما نه مثل هر شب ، تور تورای مشکی کیف پولم عین خوره به جون دلم افتاده بودند، البته حق داشتند چون امروز اصلا خالی از اسکناس نشده بودند حتی...

آیفن: کیه؟

من:منم آقا...

دهنم به خودش آمد که:اُهوم منم باز کن.

                                                                                    دیماه ۱۳۸۶

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                                                                                       

    

تور توراي م

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:5  توسط سارا ساسانی  | 

تا به حال شیرینی یک رویای سفید رابا چشمانی بازقورت داده ای؟ تا به حال بزاغ دهانت از حرص دست یافتن به این رویای روشن زیر دندانهایت قرچ قوروچ کرده است؟

اما چشم های من زیر دندان این رویا درخشید...

اپراتور! تو به امید  چشیدن مزه ی چه رویایی زنده ای؟

ها، اینکه پشت یکی از این خطها صدای آرام وطنین اندازی را بشنوی تا فیگور باریک و بلند صاحب این صدا درذهنت ترسیم شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:35  توسط سارا ساسانی  | 

 229 د 44

از هر دري حرف زدم و گاهي بي سروته  تا " اون" مجبور بشود دائما در جوابم چيزي بگويد هيچ وقت انقدر حرف نزده بودم دوست داشتم مدام صداي "اون" را بشنوم چون صدايش خيلي شبيه به صداي دوست داشتني "دلبندم " بود.

تو مسير رفت بود كه متوجه اين نشانه شدم البته "اون" سن دارتر از دلبندم بود صورتش را نديده بودم حتي سعي هم نكردم ببينم،نه هرگز... پشت سرش خالي بود و از پوست چين خورده انگشتان دستش كه روي دايره فرمون پهن شده بود مي شد سن"اون"را حدس زد.

آرواره هاي پائين صورتم بدجوري سنگين شده بود در تمام عمربیست ساله ام تااين اندازه تكانشان نداده بودم – بالا- پائين،بالا- پائين- اما آرواره هايم خيلي نگران ودلتنگم بودند وبيش ازآن دلتنگ"دلبندم"بودند،  به چشمانم هم اجازه ندادم  حتي نيم نگاهي از آينه به"اون" بندازد.

چشمم  (ملتمسانه ريز مي شود) :يك گوشه…

من:نه اصلا .

دوست نداشتم به هيچ طريقي تصوراتم به هم بريزد، به آنها دلبسته بودم و داشتم خفه مي شدم.

درونم:از دلتنگي؟

من:نه بابا از گرما.

آنقدرمحوصداي"اون" بودم كه فرصت وفراقتي نمي يافتم تا زيپ كاپشنم را پائين بكشم گذشته ازآن دوست نداشتم كه صداي دلبندم با بازكردن زيپ دندانه دندانه خدشه دار شود و در نهايت يكي به درميان به گوشم برسد، در طول مسيرحتي شيشه ماشين راهم پائين نكشيده بودم چون وزوزباد صداي دلبندم را با خود مي برد .

اون:حالا اين لنز شما ديجيتاله كه فاصله دو كيلومتري را مي گيره ؟

من(با بي ميلي):بله.

عرق سردي گرماي پشم شيشه اي كاپشن صورتي من را مثل شن يخزده درخودش فرو برد اون با اين سوالش گند زد به همه تصوراتم چون دلبندم عكاسي را خوب مي دانست و خيلي بهتر از من پس توقعي نمي رفت كه در شرايط عادي همچين سوالي  بپرسد اما اين صداآنچنان برا ي من لذتبخش و ملموس بود كه به كار خودم ادامه دادم و يك ريزحرف زدم و جزء به جزء برايش شرح دادم، در مواجهه با دلبندم مثل بچه اي بودم كه بازي خانه سازي را موبه مو به پدرش توضيح ميدهد.

چقدر خوب بود كه اين بار"دلبندم" يك رديف جلوتر از من نشسته بود چون راز چهره ی"اون" براي من تاپايان مسيردست نخورده باقي مي ماند.

چشمم وآينه ی مستطيل دراز آرام نمي گرفتند ومدام جنب مي خوردند چشمم گوشه چشمي براي  من مي آيد.

من:يك بارگفتم،نه.

وآرام سرجايش نشست،اين باربرخلاف هميشه بايد آرام بگيرد چرا كه اين چشم همان چشمي بود كه لحظۀ دلربايي از دلبندم آنقدر تيز در كاسه اش چرخيد كه نزديك بودازحدقه دربيايد ومهمان كف دستم شود، آینه هم تاريك شد.

من:خوبي؟كجايي؟

دوستم:گيشا.

من:خب بيا عوارضي قديم.

اون:آره خوبه…عوارضي قديم.

من:زير پل عابر پياده ام .

نفهمیدم ... "اون" برگشت، ديدمش،آيينه شكست، اينجا نقطۀ مرگ مسير بود.

انگشتهاي دستم هم نقششان را فراموش كرده بودند،گوشي از دستم افتاد.

برنگردخواهش ميكنم برنگردهمين يكبارخيلي عجيب بودكه از"دلبندم" خواهش مي كردم به من نگاه نكند اما فقط اين بار.

صدای درونم بالا رفت که:هی..."اون"گندزدی به تمام تصوراتم.

اون:بگيد پرايد قرمز عنابي 229د44 .

 

                                                                                                                دیماه 1385

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 17:14  توسط سارا ساسانی  | 

م هفت تير- پ .

م            هفت تير- پ آزادی

"م آزادي"البته اخيراً ديدم که مي نويسند"پ آزادي" به عبارتي"پارك سوارآزادي" دنياي اتوبوس ها نه خودروهاي بزرگ همگاني اما به عبارت من خوابگاه اتوبوس هاست چون من هرجاي تهران كه باشم با آخرين سرويس اتوبوس ها به خوابگاهشان  مي روم.

امشب تو" پ آزادی - م هفت تير"  روي صندلي های وسط كنار پنجره نشستم وپاهايم را روبروي  خودم درازكردم .صد وهشتاد وپنج تا دويست وپنجاه وپنج چقدرمي شود، یعني مي توانم امشب تمامش كنم . آنچنان گرم حلاوت پنجاه صفحه ی پاياني" زن درريگ روان"بودم كه سرآخرگند تلخي آنقدرحلاوت را بالاآوردم تا ازايستگاه دهنه ي" آزادي"جا ماندم شل شدم،"زن درريگ روان"را محكم بستم، زن داد زد اما بي توجه به صدا سستي پاهايم را وقتي كه پله ي اول و دوم"م هفت تير- پ آزادي"را پائين مي آمدم به ياد دارم من نبايد اينجا پياده مي شدم چشمهايم خيس شد وشبيه آدمي شدم كه ازهال و بيرون روي دارد وازدرد باد شكم به خودش مي پيچد اما من از درد سرگرداني وسوزسرمايي كه پس صورتم رامي سوزاندهمراه با شدت باد سرد شهرياربه خودم می پیچیدم و مي بايست با صدوهفتاد سانتيمترقد دور برج پانصد متري آزادي  را يك دور مي زدم تا به ايستگاه برسم  گيج و گنگ گوشه ي چشمم ديواره ي دراز پيكان سفيدي را ديد،ازكنارش به جلورفتم مردي كنارم قد كشيد شلوارش را روي كمرش محكم كرد از لاي پايش روي زمين آب زردي سرازيرشد البته بعيد بود كه رنگ زردي را در تاريكي ده و سي وچهاردقيقه ي شب تشخيص بدهم ولي از كف انباشته شده بر سرريزآب بر روي زمين مي توانستم حرارت تازگي ادرار خارج شده از مثانه خالي آن مرد را به خوبي احساس كنم لبه ي سپر جلوي پيكان سفيد را با كناره ي زانوي پاي راستم مماس كردم با ترديد درب شاگرد پيكان سفيد را باز كردم گو اينكه كنار خاليه مثانه و روي كف هاي زرد مي نشينم.

مردسبك وسرخوش ازخالي مثانه به سپرعقب سفيد پيكان نزديك مي شود ودهنش را بازمی کند: تهرانسر بيا بالا تهرانسر.. 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 15:22  توسط سارا ساسانی  | 

یکی بود یکی نبود، روی این زمین اخرایی و  زیر آن آسمان کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. اون دور دورا یک شهری بود آرام آرام   - زمینش نرم نرم، بی رنگ مردم آن ساکت وبی روح - هیچ بنی بشری اونجاجنب نمی خورد به جز همان صندوق پستی زرد،خدا که شهر را اینطور دید جعبه رنگارنگ مداد رنگی هایش را به اهل زمین بخشید وپای صندوق پستی زرد چشمه ی آ بی جوشاند.
پای "آدم" خیس شد، آب تمام شهر را پر کرد وزمین بارورشد، خاک اخرایی در درون خویش جوانه دواند و جان گرفت. اهالی شهر یکی پس از دیگری از دل زمین برخواستند .خورشید طلایی  طلایی به روشنی چشمهای "آدم" به زمین چشم دوخت ،شهر درخشید ناگهان اهالی شهر آبستن شدند و یکی پی دیگری "آدم " متولد شد.
اهالی پر از شور وهیجان در بلند ترین گنبد زمین گرد هم آمدند : خاک اخرایی را با آب آبی به هم آمیختند و از خورشید خواستند تا نیم نگاهی به این حجمهای گلی بیندازد، شکیل تر شد و نامس را خشت گلی نهادند.اهالی زمین خشت های گلی را یکی درپی دیگری بر هم سوار کردند، حجمهای بزرگ تری ساختند و نامش را خانه نهادند. روزها یکی در پی دیگری می گذشت آنها تصمیم گرفتند تا رهبری بر روی زمین از میان زمینیان انتخاب کنند. اهالی آرای خویش را بر روی تکه هایی از گل حک کردند و در صندوق پستی زرد انداختند، لحظه ی خواندن نام رهبر شهر فرا رسید، همه ی چشمها یکی پس از دیکری به یکدیگر ذل زدند و خدا نام نماینده ی خویش بر زمین را فرا خواند :
"آدم"                        تیر ۸۶                                                         

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 15:36  توسط سارا ساسانی  |