ازگفتن احساسم،درونم،نگاهم وقلبم دریغ ندارم،دیگرازگفتن هیچ چیزدریغ ندارم.دراین یکسال واندی بهتربگویم دوسال در شرایط و موقعیتهای سخت ودشوار زندگی کردم ... در برابرنگاهها و کرکترهای گوناگون ورنگارنگ باهوشیاری جسورانه ای ظاهر شدم ودر تمام این لحظات اول وآخرهر برخورد واتفاقی با یاد شما شروع و بازهم با حضور شما خاتمه پیدا می کرد..
نمی توانستم حتی لحظه ای را با نوع ارتباط سارا و آقای دلبندم مقایسه ویا هم سووهم آهنگ بدانم .
سارا کم حرف میزند،خوب می شنود،عمیقاً نگاه می کند وکمتربه احساسش تکیه میکند،عقل وایستایی زندگی اش را شکیل تر مي كند.
حرف هایی را هم که میشنوید صاحب امروز و نیاز دیروز نبوده ، اين نطفه دوسال پیش بسته شده وشناوردرسیالی رشد کرده ، با دلبندم سفرکرده،راه رفته،خسته شده،نگران وگاهی پریشان شده،ازپاافتاده وگریه کرده،آرام به خواب رفته،خواب دیده وسپیده زده و بیدارشده.
دراین میان نطفه ی دوساله بارها متولد شده ودوباره دربطنٍ رحم ماندن، شناورشده وبودن با دلبندم را ازسرگرفت.
ازگفتن دریغ نمیکنم؛ که شما از شنیدن آنها متأثر،درهم ریخته ویا سهل وآسان شوید،چرا که من با راستی ودرنهایت صافی می نویسم؛ازآن روزی می گویم که با شما تصادف کردم وبعداز4 ماه بی خبری دراعماق دره همانند سلیب درگچ فرو رفتم،از سرمای 70 درجه می گویم که همراه شما سردم شد،خسته و رنجور شدم.
پس بی صبرانه چشم دارم تا "دلبند" روحم -درواقع بخشی از هستی ام را ببینم - پیش ترهم گفتم سارا احساسش را حروفچینی نمی کند و تنها به بازگویی واقعیت نطفه ی دوساله دست می زند.
نطفه ی حضورشما دیگر دراتاقک تاریک رحم سارا بی دلیل دست وپا نمی زند.در پناه نبودن ها، آبستن دلتنگیها و زیربار نگرانیها کمرخم کرده وحالا درپس سالها نیستی بارورشده،دیواره رحم را می شکافد ومتولد میشود،نامش را "سارا می نهم. "
سارای من به روشنی می داند که چه می خواهد،دیگربيهوده تقلا نمیکند وبرای ماندن و تداوم حضور بی پایان شما در حیات خویش سیال و روان پیش می رود.
سارای درون من خطاب به شما می گوید؛ باقی بقایم را درکنار شما و همراه وهمپای شما قدم بر می دارم نه خرد نه کلان.
وازشما می خواهد؛ بقا را تا ابد درکنارسارا پناهی برای او باشید.
قصد داشتم اسرارتنیده ی درونم را در چند نوبت - برای شما- بشکافم اما درخودم توانی نیافتم تا نهفته های وجودم را چند تکَـّـه کنم ، پس یکباره همه را گفتم ودرنهایت می خواهم نه تنها در هر گوشه ای ازجهان فنا که هستید درکنارتان آرام بگیرم بلکه در مرتبه ای بالاترخواهان آنم که درجهان بقا نیز درکنارشما جاوید بمانم..
دي ....
به پ- آزادی رسیدم از سوز سرما گر گرفته بودم – سوز و سرما با وجود پارادوکسی که دارند کنار هم به کار می روند به همین دلیل من هم از سوز سرما گر گرفتم- به سرعت به سمت ماشینهای تهرانسر می دویدم؛ قدس، شهریار، قلعه حسن خان، اسلام شهر و ... همه این واژه ها را می شنیدیم جز واژه گوش آشنای تهرانسر- نگاهم به کلمه تهرانسر که با ماژیک آبی بر روی یک کاغذ سفید نوشته شده بود - افتاد با خودم گفتم : یارو چه فکری به ذهنش رسیده، جلوتر که رفتم حس کردم بنده خدا چقدر سردش بوده که نتوانسته از ماشین بیرون بیاید و کلمه تهرانسر را از دستانش آویزان کرده است.
تو ماشین نشستم، مسافران تکمیل شدند " مرد خوش ترکیب " و کلاه به سری که جلو نشسته بود دستی برد به سمت داشبورد و گفت: این را اینجا بگذار، آهان خوب شد.
"مسافر عزیز: بنده ناشنوا هستم لطفا قبل از پیاده شدن اطلاع دهید. " این عبارتی بود که بر روی یک مقوای مشکی با خط زیبای سفید نوشته شده بود .
پس " ناشنوا" سردش نبود.
مرد خوش ترکیب: بنده خدا کارمند علاء الدین بوده وقتی که کارخانه ورشکست شد، مجبور به مسافرکشی شده ، با هم همکار بودیم، لیسانس داره اونجا هم حسابدار بود بیچاره...
دلیل بیچاره بودن " ناشنوا" را نمی فهمیدم خوب حسابدار بوده و حالا هم بعد از ظهرها مسافر کشی می کند.
" مرد خوش ترکیب" مسیر را به مزاح و سرخوشی گذراند، مسافران هم در عقب مدام پولهایشان را به سمت جلو حواله می کردند. گویا ملزم به حساب کردن کرایه هایشان در ابتدای مسیر بودند و بر این تعهدشان سخت پافشاری می کردند و آخر آنقدر صد تومانی و دویست تومانی میانشان رد و بدل شد که " ناشنوا" حسابی گیج شده بود.
"مرد خوش ترکیب" سعی به تداوم مکالماتشان داشت و گهگاه " ناشنوا" حواسش پرت می شد چرا که باید نگاه از خیابان بر می داشت و به لب خوانی " مرد خوش ترکیب" چشم می دوخت و در نهایت برای جواب دادن به " مرد خوش ترکیب" باید فرمان را رها کرده و با حرکات دست کلماتی به او می فهماند.
درهمین میان به ماشین جلویی نزدیک و نزدیک تر می شدیم البته این امر بیشتر به این دلیل بود که ماشین جلویی به عقب و عقب تر می آمد او دنده عقب گرفته بود و نزدیک بود که تصادفی رخ دهد.
"ناشنوا" هم هی بوق و چراغ می زد، از کنارش رد شد و شیشه را پایین داد و ناگهان الفاظی به مانند ناسزا از دهانش بیرون ریخت اما تعجب کردم او که هیچ کدام از کلماتی که به سختی بیان می کرد مفهوم و گویا نبود نمی دانم که چرا ناسزاهایی که گفت بی نهایت واضح و پربار بود؛ نفهم، بی پدر، عوضی و ...
به راهمان ادامه دادیم، وارد تهرانسر شدیم والبته هر که قصد پیاده شدن می کرد ضرباتی مهلک بر شانه " ناشنوا" وارد می آورد.
من چه باید می کردم چرا که من زن و باقی آنها مرد بودند و در آخر متوجه شدم که نفر آخری که همراه من باقی ماند و پیاده نشد به خاطر من و برای اینکه به جای من این ضربات را بر شانه وی تحمیل کند راه درازی را بر خود تحمل کرده است.
دی 1387
امشب پشت سر "اون"خالی نبود و پوست چین خورده ی انگشت هایش بی ملاحضه روی فرمون پهن نشده بود "اون" با ظرافت تمام فرمون را از زیر تو دستهایش نگه داشته بود انگار که دو طرف جاده را محکم تو مشتش گرفته باشد، به طوری که از نیروی انگشتهایش می توانستم احساس کنم که چقدر خوشحال شد وقتی که به صندلی جلوی ماشین "اون" تن دادم حلا این بار اون بود که از هر دری حرف میزد اول گمان کردم که "اون" امشب خیلی دلتنگ دلبندش است اما صدای ریز و پر از نوسان من به صدای من به صدای دلبندش می رفت اصلا "اون" دلبندی هم داشت؟
وای... من قانون کرایه را رعایت نکرده وجلو نشسته بودم کیف پول تور توری مشکی من کرایه ام را حساب می کند پس حقش بود تا پایان مسیر سر جایش تو جیب راست کت کوتاه قرمزم کنار در راست عقب ماشین آرام بگیرد ـ خب امشب هوا خیلی سرد نبودو قرمزی کوتاه کتم هم به همین خاطر بود ـ صورتم شبیه کندوی زنبور عسل تو تور تورای مشکی کیف پولم فرو رفت. خدای من یعنی باید عقب می نشستم اما نه، زمانی که درب جلو را باز کردم "دلم" لحظه ای تردید به خودش راه نداد ... دلم: اوهوم ...
من: بدبخت سرخ شده. آقا جون، دل من، یک کاری میکنی تا آخرش پاش وایستا پس آروم بنشین سر جات.
دلم: اکی اکی
من:اکیو کوفت ده بار گفتم این دو کلمه مزخرف را نگو. اکی اکی اوه شت
دلم استادانه تو قفسش لابه لای ۲۴ دندهاش جا به جا شد، اون جلو جا نبود وگرنه شک نداشتم که دلم بی معطلی پای راستش را روی پای چپش می انداخت و سینه صاف میکرد که : آ ... آ... خب میفرمودید آقا
اون: من آقا نیستم من مهرانم.
دلم : خب مهران هستی که باش آخر تو آقا نیستی چون قدت کوتاهه.
من: دلم، عزیزم آخه جه ربطی داره . باز هم بجه شدی؟ این آقا لطف می کنن ما را امشب می رسانند و ما هم کرایشون را میدهیم پس اجازه بده تا بشنوم چی می گن ...
"اون" بی دلیل حرف می زد ، خنده ام گرفته بود و می دانستم که برجستگی گونه هایم بیش از حد معمول است و اگر ذره ای بخندم اونها یک قدم به سمت بالا بر می دارند و دستم رو می شود، پس دلبهایم را روی هم قفل کردم.
اون: مستقیم برم؟
من: بله آقا مستقیم.
"اون"(خنده ای کرد)": من آقا نیستم من مهرانم.
دلم(دهنش را کج میکند): من مهران نیستم من آقا ام.
"اون از من سوالی پرسید می دونستم اگر دهنم را باز کنم و بخواهم جوابی به "اون" بدهم صدای خنده ی دل و درونم و از طرف دیگه برجستگی گونه هایم ...
"اون": شما متولد شصت و سه اید و نه نه شصت و دو و...
شصت و چهار را آروم تر می گه. اصلا سعی نکردم جوابی بدهم و وانمود کردم که نمیشنوم اون هم اصراری به تکرار سوالش نداشت.
من: دست راست یه خروجیه لطفا آقا...
"اون": من آقا نیستم من مهرانم.
"اون" (خم شده بود تو صورتم و چشمهایش ظریف تر از قبل) : خیلی سخته؟
من: بله مسیرم کمی دوره و تقریبا سخته...
صورت "اون" آنچنان محکم از روی چشمهایم بلند شد که یقین دارم اگر می توانست دو طرف جاده را رها کند - دست از فرمون بکشد- با پشت دست نرم می زد تو دهنم.
دلم: کی می رسیم لطفا آقا...
من: بسته دیگه دلم دیوونه شدی؟
نزدیک بود چهار راه را رد کنیم حواسم پرت دلم بود.
من: آقا دست چپ لطفا.
دلم آنقدر زیرکانه گفت: من آقا نیستم من مهرانم که جمله اش همراه با"اون" شروع شد و همراه با "اون" هم تمام شد.
من اینجا یک پل آهنی بپیچید تو کوچه بالایی.
تور تورای مشکی کیف پولم سُر خورد اومد تو دستم چون تور تورای مشکی کیف پولم از من بیشتر عجله داشتند که زودتر خالی بشوند.
من: آقای... مرسی رسیدیم.
"اون" اینجاست؟ من مهرانم، آقا...
من" بله شما مهران هستید و آقا هم نیستید می فهمم.
وسایلم را از لابلای روبانها بیرون کشیدم، درب عقب را آرام بستم سه تا هزاری بین انگشتانم بود و با شتاب جلوی صورتش گرفتم.
"اون": نه اصلا
و رفت ... بهتر بگویم ناپدید شد به یاد روبانهای قرمز نیازمندیها خودم را غرق سرزنش تور تورای مشکی کیف پولم،کوتاهی کت قرمزم و نگاه بی امان نیازهایم کردم. رو به درب طوسی بزرگ خانه ایستادم اما نه مثل هر شب ، تور تورای مشکی کیف پولم عین خوره به جون دلم افتاده بودند، البته حق داشتند چون امروز اصلا خالی از اسکناس نشده بودند حتی...
آیفن: کیه؟
من:منم آقا...
دهنم به خودش آمد که:اُهوم منم باز کن.
دیماه ۱۳۸۶
تور توراي م
اما چشم های من زیر دندان این رویا درخشید...
اپراتور! تو به امید چشیدن مزه ی چه رویایی زنده ای؟
ها، اینکه پشت یکی از این خطها صدای آرام وطنین اندازی را بشنوی تا فیگور باریک و بلند صاحب این صدا درذهنت ترسیم شود.
از هر دري حرف زدم و گاهي بي سروته تا " اون" مجبور بشود دائما در جوابم چيزي بگويد هيچ وقت انقدر حرف نزده بودم دوست داشتم مدام صداي "اون" را بشنوم چون صدايش خيلي شبيه به صداي دوست داشتني "دلبندم " بود.
تو مسير رفت بود كه متوجه اين نشانه شدم البته "اون" سن دارتر از دلبندم بود صورتش را نديده بودم حتي سعي هم نكردم ببينم،نه هرگز... پشت سرش خالي بود و از پوست چين خورده انگشتان دستش كه روي دايره فرمون پهن شده بود مي شد سن"اون"را حدس زد.
آرواره هاي پائين صورتم بدجوري سنگين شده بود در تمام عمربیست ساله ام تااين اندازه تكانشان نداده بودم – بالا- پائين،بالا- پائين- اما آرواره هايم خيلي نگران ودلتنگم بودند وبيش ازآن دلتنگ"دلبندم"بودند، به چشمانم هم اجازه ندادم حتي نيم نگاهي از آينه به"اون" بندازد.
چشمم (ملتمسانه ريز مي شود) :يك گوشه…
من:نه اصلا .
دوست نداشتم به هيچ طريقي تصوراتم به هم بريزد، به آنها دلبسته بودم و داشتم خفه مي شدم.
درونم:از دلتنگي؟
من:نه بابا از گرما.
آنقدرمحوصداي"اون" بودم كه فرصت وفراقتي نمي يافتم تا زيپ كاپشنم را پائين بكشم گذشته ازآن دوست نداشتم كه صداي دلبندم با بازكردن زيپ دندانه دندانه خدشه دار شود و در نهايت يكي به درميان به گوشم برسد، در طول مسيرحتي شيشه ماشين راهم پائين نكشيده بودم چون وزوزباد صداي دلبندم را با خود مي برد .
اون:حالا اين لنز شما ديجيتاله كه فاصله دو كيلومتري را مي گيره ؟
من(با بي ميلي):بله.
عرق سردي گرماي پشم شيشه اي كاپشن صورتي من را مثل شن يخزده درخودش فرو برد اون با اين سوالش گند زد به همه تصوراتم چون دلبندم عكاسي را خوب مي دانست و خيلي بهتر از من پس توقعي نمي رفت كه در شرايط عادي همچين سوالي بپرسد اما اين صداآنچنان برا ي من لذتبخش و ملموس بود كه به كار خودم ادامه دادم و يك ريزحرف زدم و جزء به جزء برايش شرح دادم، در مواجهه با دلبندم مثل بچه اي بودم كه بازي خانه سازي را موبه مو به پدرش توضيح ميدهد.
چقدر خوب بود كه اين بار"دلبندم" يك رديف جلوتر از من نشسته بود چون راز چهره ی"اون" براي من تاپايان مسيردست نخورده باقي مي ماند.
چشمم وآينه ی مستطيل دراز آرام نمي گرفتند ومدام جنب مي خوردند چشمم گوشه چشمي براي من مي آيد.
من:يك بارگفتم،نه.
وآرام سرجايش نشست،اين باربرخلاف هميشه بايد آرام بگيرد چرا كه اين چشم همان چشمي بود كه لحظۀ دلربايي از دلبندم آنقدر تيز در كاسه اش چرخيد كه نزديك بودازحدقه دربيايد ومهمان كف دستم شود، آینه هم تاريك شد.
من:خوبي؟كجايي؟
دوستم:گيشا.
من:خب بيا عوارضي قديم.
اون:آره خوبه…عوارضي قديم.
من:زير پل عابر پياده ام .
نفهمیدم ... "اون" برگشت، ديدمش،آيينه شكست، اينجا نقطۀ مرگ مسير بود.
انگشتهاي دستم هم نقششان را فراموش كرده بودند،گوشي از دستم افتاد.
برنگردخواهش ميكنم برنگردهمين يكبارخيلي عجيب بودكه از"دلبندم" خواهش مي كردم به من نگاه نكند اما فقط اين بار.
صدای درونم بالا رفت که:هی..."اون"گندزدی به تمام تصوراتم.
اون:بگيد پرايد قرمز عنابي 229د44 .
دیماه 1385
